X
تبلیغات
خدایا خیلی تنهام.......کمکم کن

خدایا خیلی تنهام.......کمکم کن

درد دلهای من

سلام دوستان گلم

خیلی خیلی دلم واستون تنگ شده بود

اگه میخواهید از من بدونید باید بگه جدا شدم. بالاخره تصمیمم رو گرفتم الان ۱ماه ونیم میشه

که جدا شدم.

الان هم دارم درس میخونم.

واصلا از کاری که کردم پشیمون نیستم چون چشمم به روی خیلی چبیزا باز شد

دوستتون دارم

از امروز میخوام با خبرای خوب و متن های جالب بیام سراغتون

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:49  توسط دلشکسته  | 

این وبالگ بسته میشود

شب ولادت اقا امام رضا است و خیلی دوست داشتم با یه خبر

خوب میومدم سراغتون

 

اما........................

 

این وبلاگ همینجا بسته میشود

 

و من برای طی کردن مراحل قانونی طلاق همراه با وکیلم شنبه

 به دادگاه خانواده میروم

 

تو رو خدا برام دعا کنید

 

من هنوز هم زندگیم رو دوست دارم ولی مادر

 شوهرم.......................

 

تو رو خدا دعا کنید امام رضا یه عیدی خوشگل بهم بده

 

((اقا جون خیلی دلم میخواست الان تو حرمت بودم و یه دعای

توسل با جون و دل میخوندم

 

اقا جون عیدی بهم چی میدی؟

 

تو ضامن اون اهو شدی نمیخوای ضامن زندگی من که عاشقتم

بشی؟

اقا جون تو رو به جان مادرت ضامن زندگی من هم بشو

اقا جون دلم گرفته.........................

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا))

از همه ی دوستان گلم هانیه جون.نگین جون.حنانه جون.هستی

 جون.ایسان جون.

دنیا جون.لیلاجون.نازنین جون.بچه اذربایجان.بهار جون.دوست

خوبم دوره گرد.فاطمه جون و

پسرکوهستان که تو این چند وقت همراهیم دادن متشکرم

دوستتون دارم

باز هم بهتون سر میزنم

واسم دعا کنید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:12  توسط دلشکسته  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام از دوستان عزیز خواهشمندم چند راهکار برای به دست اوردن دل مادر شوهر ارایه دهبد

منتظر نظراتتون هستم

مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:59  توسط دلشکسته  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:58  توسط دلشکسته  | 

نارا حتی مادرشوهر

سلام به همه ی دوستان گلم

مرسی از اینکه با نظرات تون من رو امیدوار میکنید

چند وقت پیش مادر شوهرم چند تا از عکس های عقد من رو میخواست و من هم گفتم اینا رو نمیدم ولی از روش برای

شما هم میزنم

که ایشون ناراحت شدن ولی من به خدا منظور بدی نداشتم

تازه از خدام هم بود که مادر شوهرم میخواد عکسام رو داشته باشه

ولی فیلمم رو دادم

علی گفت بیا از دل مامان در بیاریم

منم امروز زنگ زدم که برم خونشون ساعت ۱۲ظهر جواب تلفنم رو ندادن ساعت ۲ هم همینطور

بعد به علی زنگ زدم

خونه بودن و گفت که مامان میگه میخوام برم بیرون منم گفتم یه روز دیگه میام

حالا بگید چه جوری از دلش در بیارم؟

به خدا میخوام عروس خوبی بشم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:48  توسط دلشکسته  | 

سلامممممممممممممممممممممممممم

خدا یا خوابم یا بیدار؟؟؟

اگه خوابم دیگه نمیخوام بیدار شم اگه بیدارم که.........................

امروز صبح با این اس ام اس از خواب بلند شدم

sobhet bekheir nanazam roze khoobi dashte bashi

خدایا نوکرتم

این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:0  توسط دلشکسته  | 

امروز بالاخره باهاش روبرو شدم

داشتم از بغض میترکیدم

هیچی دیگه یه کم با هم صحبت کردیم و یه قولایی به هم دادیم

تا یک هفته دیگه

میگه فکرام رو کردم

اما من تصمیم گرفتم واقعا تغییر کنم

به امید اینکه فرجی بشه

تا ساعت ۷ با هم بودیم

رفتیم خونه خواهرش

میگه تغییراتت تو برخورد رو باید از همین الان ببینم

خودش خیلی مهربون شده بود

منم سعی کردم اخلاقم روعوض کنم

ولی خیلی تحویلم نگرفتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:55  توسط دلشکسته  | 

دیگه دارم داغون میشم

۵شنبه قرار مشاوره دارم

اگه علی نیاد مامان اینا شنبه صبح مهریه ام رو میذارن اجرا

مامانم تو این یه مدت اب شده

بابا هم که دیگه شور وحال قبلا رو نداره

راستی من با مامانم ۱۶سال وبا بابا ۲۰سال اختلاف سنی دارم

تو رو خدا برام دعا کنید

دعا کنید علی ۵شنبه بیاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:50  توسط دلشکسته  | 

سلام دوستان

امروز واقعا به تنهایی خودم به طور حتم پی بردم

زندگی بدون علی خیلی سخته

دلتنگی داره منو میکشه

ولی خدایا چرا حتی اجازه صحبت کردن به من نمیده

گوشیش رو جواب نمیده

بعد هم خاموش میکنه

علی ای کاش درک میکردی چقدر دوستت دارم

امروز صبح زنگ زدم خونشون تا بتونم باهاش حرف بزنم ولی رفت رو پیغام گیر

منم گفتم که خیلی دلم براش تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:2  توسط دلشکسته  | 

علی یه کار کوچیک داشت که اومد خونمون و رفت

یه وسیله جا گذاشته بود

نه سلامی نه علیکی......

انقدر دلم براش تنگ شده که میخواستم بپرم تو بغلش

اما دریغ از یه نگاه

خدایا نوکرتم  من دیگه نمیتونم دووم بیارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:41  توسط دلشکسته  |